دختر دریا

...میخــ ـ ـــوام بــ ـ ــارون بشم از آســ ـ ــمون دل بکنــ ـ ــم

دارم‏ ‏ميرم‏ ‏براي‏ ‏هميشه؛ديكه‏ ‏حوصله‏ ‏نتو‏ ‏ندارم؛همتون‏ ‏رو‏ ‏به‏ ‏خداميسبارم
نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اسفند 1389ساعت 12:7 توسط دریا

زمستـــ ـ ــــان گذشته است

گـــ ـ ـــل ها شکفته اند

وباز زمان نغمه سرایی فرا رسیده است

وتو ای کبوتر مــ ـ ــ ـــن که در شکاف صخره ها و پشت سنگها پنهان هستی

بیرون بیا وبگذار صدای شیرین تــــ ـ ــ ـــو را بشنوم وصورت زیبایت را ببینم

زیرا دیگر اکنون زمستان به پایان رسیده است

تـــ ـ ــ ـــو را به جای همه ی کسانی که نشناخته ام دوست می دارم

تـــ ـ ــ ـــو را به جای همه روزگارانی که نمی زیسته ام دوست می دارم

برای خاطر عطر نـــ ـ ــ ـــان گرم

و برفـــ ـ ــ ـــی که آب می‌شود

و برای خاطر نخستین گـــ ـ ــ ـــل‌ها

تـــ ـ ــ ـــو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم

تـــ ـ ــ ـــو را به جای همه کسانی که دوست نمی‌دارم دوست می‌دارم

بی تـــ ـ ــ ـــو جز گستره‌ ای بی‌کرانه میان گذشته وامروز نمی‌بینم

از جدار آیینه‌ی خویش گذشتن نتوانستم

می‌بایست تا زنـــ ـ ــ ـــدگی را لغت به لغت فرا گیرم

راست از آن گونه که لغت به لغت از یادش می‌برند.

تـــ ـ ــ ـــو را دوست می‌دارم برای خاطر فرزانه‌گی ات که از آن من نیست

به رغم همه آن چیزها که جز وهمی نیست دوستت دارم

برای خاطر این قلب جاودانی که بازش نمی‌دارم؛

می‌اندیشی که تردیدی؛ اما تـــ ـ ــ ـــو تنها دلیلی

تـــ ـ ــ ـــو خورشید رخشانی که بر من می‌تابی هنگامی که به خویش مغرورم...

سپیده که سر بزند

در این بیشه‌زار خزان زده شاید دوباره گلی بروید

شبیه آنچه در بهـــ ـ ــ ـــار بوئیدیم

پس به نام زنـــ ـ ــ ـــدگی

هرگــــ ـ ــ ـ ـــــز مگــــ ـ ــ ـ ــــو هرگــــ ـ ــ ـ ــــز

 

نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اسفند 1389ساعت 12:25 توسط دریا|

سلام  به همگی

من امدم.مرسی از همه ی اونایی که به یادم بودن.اینجور وقتاس که دوستای واقعی معلوم میشن 

*************

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

سکـــــــــــ ـ ــــــــــوت را فراموش می کردی

اگر می دانستی که چقدر دوستت دارم

چشــــــــــ ـ ـــــــــــم هایم را می شستی

اشــــــــــــــــ ـ ــــــــــــک هایم را با دستان عاشقت به باد می دادی

اگرمی دانستی چقدر دوستت دارم

نگاهـــــــــــــ ـ ــــــــــت را تا ابد به من می دوختی

تا مـــــــــــ ـ ـــــــــــــن بر سکوت نگاه تــــــــــــ ـ ــــــو

رازهای یک عشـــــــــ ـ ـــــــــــق زمینی را با خود به عـــــــــــ ـ ـــــــــرش خداوند ببرم

ای کاش می دانستی چقدر دوستت دارم ...

اگر می دانستی چقدر دوستت دارم

هرگز قلبـــــــ ـ ـــــم را نمی شکستی

اگرچه خانه ی شیـــــــــــــــ ـ ـــــــــطان شایسته ی ویرانی ست

اگر می دانستی چقدر دوستت دارم

لحظه ای مرا نمی آزردی

که این غریبـــــــــــــ ـ ــــــه ی تنها،جز نگاه معصومت

پنجــــــــــــ ـ ــــــــــــره ای برای زیستن ندارد

وجز عشـــــــــ ـ ـــــــــــق بهانه ای

ای کـــــــــــــــــــــــــــــ ـ ــ ـ ــــــــــــــــــــاش می دانستی...

 

 

نوشته شده در دوشنبه یازدهم بهمن 1389ساعت 1:18 توسط دریا|

وقتی راه رفتن آموختی ، دویــ ـ ــدن بیاموز

 و دویدن که آموختی ، پــ ـ ــرواز را

راه رفتن بیاموز

 زیرا راه هایی که می روی جزیی از تــ ـ ــو می شود

و سرزمین هایی که می پیمایی بر مساحت تو اضافه می کند.

 

دویــ ـ ــدن بیاموز 

 چون هر چیز را که بخواهی دور است و هر قدر که زودباشی، دیــ ـ ــر

و پــ ـ ــرواز را یاد بگیر نه برای اینکه از زمین جدا باشی

 برای آن که به اندازه فاصله زمین تا آسمان گسترده شوی.

من راه رفتن را از یک سنــ ـ ــگ آموختم 

 دویدن را از یک کــ ـ ــرم خاکــ ـ ــی

و پرواز را از یک درخــ ـ ــت

بــ ـ ــادها از رفتن به من چیزی نگفتند، زیرا آنقدر در حرکت بودند که رفتن را نمی شناختند!

پلنــ ـ ــگان ، دویدن را یادم ندادند زیرا آنقدر دویده بودند که دویدن را از یاد برده بودند.

پرنــ ـ ــدگان نیز پرواز را به من نیاموختند، زیرا چنان در پرواز خود غرق بودند که آن را به فراموشی سپرده بودند!

اما سنــ ـ ــگی که درد سکون را کشیده بود، رفتــ ـ ــن را می شناخت

 و کرمــ ـ ــی که در اشتیاق دویدن سوخته بود، دویــ ـ ــدن را می فهمید

و درختــ ـ ــی که پاهایش در گل بود، از پــ ـ ــرواز بسیار می دانست!

آنها از حســ ـ ــرت به درد رسیده بودند و از درد به اشتیــ ـ ــاق و از اشتیاق به معــ ـ ــرفت

                            *********************

وقتی رفتن آموختی ، دویدن بیاموز. ودویدن که آموختی ، پرواز را..

 راه رفتن بیاموز زیرا هر روز باید از خودت تا خـــــ ــ ـ ــــــدا گام برداری

 دویدن بیاموز زیرا چه بهتر که از خودت تا خـــــ ــ ـ ــــــدا بدوی 

 و پرواز را یادبگیر زیرا باید روزی از خودت تا  خـــــ ــ ـ ــــــدا پر بزنی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ.ن:

پروفایلمو گذاشتم دیگه ببینم می خواین به چیه این وبلاگ گیر بدین

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 19:9 توسط دریا|

سلام به همه ی داداشیا وآباجیای گل خودم

راستش اومدم بگم که یه چندوقتی نمیتونم زود به زود بیام نت چون امتحانام شروع شده وباید بدرسم!

میام هردفعه نظرامو میخونم اما فکر نکنم برسم جواب بدم.به بزرگی خودتون ببخشید.

وقتی امتحانام تموم شد میام جبران میکنم

اون آپ قبلی رو حذف کردم چون دیگه نمیخواستم که باشه

راستی چند تا از دوستان گفتند نمیتونند به ایمیلم چیزی بفرستند.باور کنید نمی دونم چی شده که نمیشه!یه آیدی جدید ساختم.میام برای اونایی که آیدی قبلیم رو داشتن میذارم

دوستتون دارم

به امید دیدار

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 10:35 توسط دریا|

جغدی روی کنگره‌های قدیمی دنیا نشسته بود. زندگی را تماشا می‌کرد. رفتن و رد پای آن را. و آدم‌هایی را می‌دید که به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می‌بندند. جغد اما می‌دانست که سنگ‌ها ترک می‌خورند، ستون‌ها فرو می‌ریزند، درهامی‌شکنند و دیوارها خراب می‌شوند. او بارها و بارها تاج‌های شکسته، غرورهای تکه پاره شده را لابه‌لای خاکروبه‌های قصر دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا وناپایداری‌اش می‌خواند؛ و فکر می‌کرد شاید پرده‌های ضخیم دل آدم‌ها، با ا ین آواز کمی بلرزد. روزی کبوتری از آن حوالی رد می‌شد، آواز جغد را که شنید، گفت:« بهتر است سکوت کنی و آواز نخوانی. آدم‌ها آوازت را دوست ندارند.غمگینشان می‌کنی. دوستت ندارند. می‌گویند بدبینی و بدشگون و جز خبر بد، چیزی نداری.»
قلب جغد پیرشکست و دیگر آواز نخواند.
سکوت او آسمان را افسرده کرد. آن وقت خدا به جغد گفت: آواز‌‌خوان کنگره‌های خاکی من!
پس چرا دیگر آواز نمی‌خوانی؟ دل آسمانم گرفته است.
جغد گفت: خدایا! آدم‌هایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند.
خدا گفت: آوازهای تو بوی دل کندن می‌دهد و آدم‌ها عاشق دل بستن‌اند. دل بستن به هر چیز کوچک و هر چیز بزرگ. تو مرغ تماشاو اندیشه‌ای! و آن که می‌بیند و می‌اندیشد، به هیچ چیز دل نمی‌بندد؛
دل نبستن سخت‌ترین و قشنگ‌ترین کار دنیاست. اما تو بخوان و همیشه بخوان که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت، تلخ.
جغد به خاطر خدا باز هم بر کنگره‌های دنیا می‌خواند.
و آن کس که می‌فهمد، می‌داند
آواز او پیغام خداست که می‌گوید:
آن چه نپاید، دلبستگی را نشاید
نوشته شده در شنبه بیست و دوم آبان 1389ساعت 15:5 توسط دریا|

در جزیره ای همه ی احساسات زندگی میکردند:شادی،غم،غرور،عشق و...

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیر آب خواهد رفت.همه ی ساکنین جزیره قایق هایشان را آماده وجزیره را ترک می کردند.

اما عشق می خواست تا آخرین لحظه بماند چون او عاشق جزیره بود.وقتی جزیره به زیر آب فرو می رفت،عشق از ثروت که با قایق با شکوهی جزیره را ترک می کرد،کمک خواست وبه او گفت:آیا می توانم با تو همسفر شوم؟

ثروت گفت:نه من مقدار زیادی طلا ونقره داخل قایقم دارم ودیگر جایی برای تو وجود ندارد!

پس عشق به سراغ غرور رفت که با قایقی زیبا راهی مکان امنی بود واز او کمک خواست.

غرور گفت:نه نمی توانم تو را با خودم ببرم چون تمام بدنت خیس وکثیف شده و قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.

غم در نزدیکی عشق بود.پس عشق به او گفت اجازه بده تا با تو بیایم.

غم گفت:آه عشق!من خیلی ناراحت هستم واحتیاج دارم تنها باشم.

عشق این بار سراغ شادی رفت واو را صدا زد اما او آنقدر غرق شادی بود که صدای او را نشنید!

آب هر لحظه بالا وبالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود که ناگهان صدایی سالخورده گفت:

بیا عشق!تو را خواهم برد.

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد را بپرسد وسریع خود را داخل قایق انداخت وجزیره را ترک کرد.

وقتی به خشکی رسیدند پیرمرد به راه خود رفت .

عشق نزد علم رفت واز او پرسید:آن پیرمرد که بود؟

علم پاسخ داد:زمان

عشق با تعجب پرسید:زمان؟چرا او به من کمک کرد؟

علم لبخند خردمندانه ای زد وگفت:زیرا تنها زمان قادر به درک عظمت عشق است....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

باد به جستجوی تو دفتر مرا ورق میزند

خوب به رفت وآمد نفسم نگاه کن

در این عرق ریزان

ای سنگ بزرگ من

نسیمی می طلبم

در کجا می وزی

وبه من نمیرسی

چنان که کوهی به کوهی...

نوشته شده در یکشنبه چهارم مهر 1389ساعت 10:38 توسط دریا|

 یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید

چرا دوستم داری؟ واسه چی عاشقمی؟

دلیلشو نمیدونم ...اما واقعا"‌دوست دارم

تو هیچ دلیلی رو نمی تونی عنوان كنی... پس چطور دوستم داری؟

چطور میتونی بگی عاشقمی؟

من جدا"دلیلشو نمیدونم، اما میتونم بهت ثابت كنم


ثابت كنی؟ نه! من میخوام دلیلتو بگی

باشه.. باشه!!! میگم... چون تو خوشگلی،

صدات گرم و خواستنیه،

همیشه بهم اهمیت میدی،

دوست داشتنی هستی،

با ملاحظه هستی،

بخاطر لبخندت،

دختر از جوابهای اون خیلی راضی و قانع شد

متاسفانه، چند روز بعد، اون دختر تصادف وحشتناكی كرد و به حالت كما رفت

پسر نامه ای رو كنارش گذاشت با این مضمون

عزیزم، گفتم بخاطر صدای گرمت عاشقتم اما حالا كه نمیتونی حرف بزنی، میتونی؟

نه ! پس دیگه نمیتونم عاشقت بمونم

گفتم بخاطر اهمیت دادن ها و مراقبت كردن هات دوست دارم اما حالا كه نمیتونی برام اونجوری باشی، پس منم نمیتونم دوست داشته باشم

گفتم واسه لبخندات، برای حركاتت عاشقتم
اما حالا نه میتونی بخندی نه حركت كنی پس منم نمیتونم عاشقت باشم

اگه عشق همیشه یه دلیل میخواد مثل همین الان، پس دیگه برای من دلیلی واسه عاشق تو بودن وجود نداره

عشق دلیل میخواد؟

نه!معلومه كه نه!!

پس من هنوز هم عاشقتم

عشق واقعی هیچوقت نمی میره

این هوس است كه كمتر و كمتر میشه و از بین میره

"عشق خام و ناقص میگه:"من دوست دارم چون بهت نیاز دارم

"ولی عشق كامل و پخته میگه:"بهت نیاز دارم چون دوست دارم

"سرنوشت تعیین میكنه كه چه شخصی تو زندگیت وارد بشه، اما قلب

حكم می كنه كه چه شخصی در قلبت بمونه
نوشته شده در سه شنبه شانزدهم شهریور 1389ساعت 12:22 توسط دریا|

بیشترین مــــ ـ ـــردم

خـــود خواه ،خودبین و خویشتن پرسـ‌ـتند

تـو بـ ـ ـــاری بـــر مــــ ـ ــــردم ببخش و بیامرز

اگــر خوشخو و مهربان بــــ ـ ــــاشی

تو را به انگیزه های دیگر متـهم می کــنند

تو بـــ ـ ــــاری خوشخو و مهربان می بـمـان

اگـر کامیاب باشی، دوستان دروغین و دشمنان راستین خــ ـ ــــواهی یــافت

تو بـــ ـ ـــاری کامیابی خـــ ـ ــــود را مـی بمـان

اگـرشریف و صادق بـاشی، فریبت خـواهنــد داد

تو بـــ ـ ــــاری شریف و صادق بـاش

آنچــــ ـ ـــه را که سـالها به کوشش ساختـه ای یک شبـه می ویــــ ـ ــــرانند

تو بــــ ـ ـــــاری به کـار ساختن می کـوش

اگـر سرخوش و دلخوش بـاشی به حسادت می افتند

تو بــــ ـ ـــــاری خوشحالی را بـاز می نـه

هرچـــ ـ ـــه خوبی کـنی امـــ ـ  ـــــروز،فـردا فراموش می کــنند

تو بــــ ـ ــــاری خوبی کـن و خوبی کـن

اگــر بهترین پاره های جانت را بــه جهان ببخــشی

هرگز کـــ ـ ـــافی نیـــافتد

تو بــــ ـ ـــــاری بهترین هایت را به جهان می ببخـش

چـــ ـ ـــــرا کـه این همه را

نــه بـــــ ـ ــــرای کـــسی

کـه بـــ ـ ــــرای خیری ورای خود و همه کس می کنی!

                                                                                           مادر ترزا

 

نوشته شده در جمعه پنجم شهریور 1389ساعت 12:24 توسط دریا|

از نبردی سخت باز میگردم

با چشمانی خسته،

که دنیا را دیده است

بی هیچ دگرگونی،

اما خنده ات که رها میشود

وپروازکنان در آسمان مرا می جوید

تمامی درهای زندگی را به رویم می گشاید.

عشق من،خنده ی تو

در تاریک ترین لحظه ها می شکفد

واگر دیدی، به ناگاه

خون بر سنگ فرش جاریست،

بخند،زیرا خنده ی تو،برای دستان من

شمشیری ست آخته.

نان را

هوا را

روشنی را

بهار را

از من بگیر

اما خنده ات را هرگز

تا چشم از دنیا نبندم.

 

 

نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 17:35 توسط دریا|


آخرين مطالب
»
»
»
»
» یه خاطره...
»
» عشق و زمان
» عشق واقعی
» بشر....
» خنده ات را ازمن مگیر
Design By : Pars Skin